X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سیاه و سفید
  
 نوشته هایی سیاه و سفید از زندگی
 
@date
@day @day
آرشیو
 
شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1385
تفکر و تعصب
 
 

شهر؟ شهر فقط مشهد . بهترین شهر دنیا. اینا از اطراف اومدن و مشهد و خراب کردن . مشهدیایه  اصیل اینجوری نیستند که. با تهرانی های پر ادعا هم میونه ای ندارم . تو هم اینجوری باش.

-  خوب من تو مشهد بزرگ شدم . اونجا هم درس خوندم . تاکید دوستام این بود.

-- اگه تهران به دنیا اومده بودم ؟ اونوقت از شهرستانی ها خوشمون نمیومد نه؟

 

شیعه یا سنی مسیحی یا...؟ خب اینکه که دیگه کاملا مشخصه .کاملترین دین شیعه .مگه نه اینکه قرآن معجزه پیامبر و ...

-  خوب تمام فامیل ما شیعه هستند. میگن شیعه کاملترین مذهب دنیاست. راستش در مورد ادیان دیگه اطلاعاتی ندارم و تا حالا مطالعه هم نداشتم .

-- از کجا معلومه ما درست میگم؟ شاید اونا درست میگفتند؟

- اینجوری حرف نزن  .گناه داره. 

--اگه ما مسیحی بودیم اونوققت از همه شیعه ها و سنییا بدمون میومد..

-- یا اگه عرب بودیم اونوقت از هر چی شیعه بود و مسیحی ...بدمون میومد.

 

نژاد؟ فقط آریایی. ما تمدنی داشتیم که نگو. بعد از حمله مغول کشورمون خراب شد ونژادمون مختلط شد.

-  من ایرانییم و خب درسته حالا ایران جزو کشورهای عقب افتاده است. اما نژادمون....

-- اگه تو ایران بدنیا نمی یومدی و کمی اونور آب  از ایرانی ها بدت میومد. اگه تو آمریکا می بودی خب ایرونیا همه تروریستن دیگه .

 

معماری فقط معماریه ایرانی ...نمی بینی چه گنبدایی دارن هیچ جا ندارن .معماری کشورهای دیگه همش الهام گرفته از معماری ایرانه . نمی بینی قوساشون نعل اسبیه .اصلا قشنگ نیست که ...

- خب من معماری خوندم و استاد درسمون خیلی رو این گفته ها تاکید داشت.

و و و ...

  

نتیجه :

همه آدما رو مسائلی تعصب دارن .تعصباتی که گاهی هیچ دلیل عقلانی واسش ندارن.گاهی فکر میکنم چه دلیلی داره واسه مسائلی که اونقد اهمیتی نداره اینهمه وقت بذاریم بخاطرش از خیلیا خوشمون نیاد .همیشه حرف ماست که درسته . این همه آدم ، این همه طرز تفکر .

همیشه یه سری چیزا رو تو مغزمون فرو کردن ...تا خواستیمم حرف بزنیم نذاشتن.شرایط ، خانواده ، محیط کار ، نمی دونم ...اما وقتی فکر می کنم میگم کاش یک کم راحتتر فکر کنیم .هر کس هر عقیده ای داره ، خب داره دیگه جپهه نگیریم .خب اون آدم اینجوریه .

بهتره که کمی منطقی تر بشیم .این کار خیلی بزرگیه .


 
سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1385
دیشب من

نمی دانم چه چیز باعث شد که از خواب بیدار شوم

به ساعت نگاه میکنم

عقربه بزرگ روی عدد ۳ است و عقربه کوچک هم به دنبال آن، انگار هیچ وقت خسته نمی شوند از این حرکت دوال

بی خوابی زده به سرم ، تنم کش و قوس می آید .  نمی توانم خودداری کنم

پناه می برم به کاغذ و قلم ، قلمی که همیشه کار خودش را خوب می داند.

 شروع می کنم به سیاه کردن دل کاغذ، چقد ر این کار را دوست دارم

سیاه کردن صفحات سفید و تداخل این دو رنگ با هم چه هارمونییه قشنگی می شود.

و کاغذ ، کاغذی که همیشه تحمل میکند ، تا قلم بنویسد و دل آزرده اش را آزرده تر کند . 

از تخت بلند میشوم و آرام از اتاق بیرون می روم در حیاط کسی نیست .

 برق را روشن میکنم

لبه باغچه می نشینم از بوی ریحانها نفس تازه میکنم ،

با خودم فکر میکنم...

با خودم فکر میکنم  این گلهای کاغذی صورتی رنگ که سر در گوش هم نهاده اند چه رازی را با هم در میان میگذارند .

شیر آب را باز میکنم و به گلها آب میدهم .

سیل افکار متفاوت در سرم رژه میروند

سرمم که داغ است ، داغه داغ

مثل قهوه ، مثل سوپ ، مثل دوست داشتن

به سمت حمام میروم شیر دوش را باز میکنم.

 آب سرد است ، سرده ، سرد

مثل  بستنی ، مثل یخ ، مثل دل من

همان زیر دوش آب می خوابم و به همه روزهایه زندگیم فکر می کنم به گذشته و...

با خود میگویم و همه روزهای خوب چه زود میگذرند و خاطره می شوند .

و این رسم زندگیست..

  پس از مدتی سردم می شود شیر را می بندم حوله را دور خودم می گیرم تمام تنم مور مور میکند.

 بین یک لیوان قهوه و چای ، قهوه را انتخاب می کنم 

یه قهوه تلخه ، تلخ

مثل دل شکستن ، مثل بدی ، مثل حقیقت

لبه تخت می نشینم ، آرام لیوان را  به تنم می چسبانم داغه داغه مثل سرم ،

از داخل جعبه  سی دی ها ی خاک گرفته سی دی کریستی برگ را میگذارم.

  کمی  گریه میکنم

  قهوه را هم میزنم و میخندم

دوباره فکر میکنم... قهوه ام  تمام میشود.

رو تخت می خوابم بدنم دوباره  کشش می آید.

 آرام آرام چشمانم را می بندم و خوابم می برد.


 
یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1385
پرواز

*هواپیما که از زمین بلند می شه حس قشنگی دارم همیشه وقتی که از زمین فاصله می گیرم احساس خوبی دارم .

کلا ارتفاع و دوست دارم ، ارتفاع خلا ایجاد میکنه و هرچیزی که خلاء ایجاد میکنه دلچسپه

دقیقا مثل وقتی تو دفتر کارم تنهام ، اون سکوتی که اونجا حاکمه هم همین حس و بهم میده

یه سکوت عمیق و یه خلاء کمیاب..

پرواز  همیشه خوبه  ، اینکه احساس می کنی روی ابرا هستی و یه جورایی معلقی حال خوبی بهت میده

از بالا که پایین و نیگاه میکنه همه چیز خیلی کوچیکه خونه ها ، خیابونا ، دریاها...

همه مثل مورچه ان مورچه هایه سیاه و کوچولو

تازه اونجاست که آدم احساس می کنه این زمین اینقدرام ارزش نداره  و خیلی کوچیکه

با خودم میگم خوش به حال خلبانا آخه وقتی اون بالان هیچ وقت یادشون نمی ره که زمین چقد کوچیکه

بعضی وقتا میگم منم دست کمی از اونا ندارم چون همیشه روی ابرا سیر میکنم تو آسمونا

زندگی خلبانا جهانگردا و...شبیه همه .به نظر زندگی قشنگیه اینکه دور دنیا رو میگردن و ناشناخته ها رو کشف می کنن .ناشناخته ها هم که همیشه جذابن .

* اتفاقا طی وب گردی که چند وقت پیش داشتم با سایتی آشنا شدم به نام برادران امیدوارم اونقدر به نظرم جالب وشگفت انگیز اومد که دوست داشتم شما هم ببینید. البته کتاب و فیلم این مجموعه هم موجود و می تونید تهیه کنید .

درکل این سایت حاصل سفرنامه دوتا برادر جهانگرد ایرانیه به دور دنیا و توی این سفر اتفاقات جالبی براشون افتاده که به تفکیک همه اون و شرح دادن .

* مثلا اینکه آمازونیا انسانهای کاملا وحشی هستند که از کله دشمنانشون بعنوان زینت استفاده میکنن و از پاهایه اونا بعنوان نی .

* و یا اسکیموها که اصلا نمی دونن تویه دنیا جاهای گرم هم وجود دارد و اینقد مهمون نوازن که به مهمونشون اجازه میدن شب رو با همسرشون سر کنه.

در کل دیدن این سایت http:///www.omidvar-brothers.com   خالی از لطف نیست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 2761


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها